اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده كردن شام است،دست شو گرفتم و گفتم:باید راجع به یك موضوعی باهات صحبت كنم .اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد .دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم.اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم ،انگار دهنم باز نمی شد .هر طور شده بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی كه ذهنم را مشغول كرده بود ،باهاش صحبت می كردم.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عاشقانه،

تاریخ : یکشنبه 21 تیر 1394 | 04:15 ب.ظ | نویسنده : مدیریت اصلی | نظرات

ﻧﺎﻣﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﯾﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ
ﻋﻠﯽ ﺳﻼﻡ
ﻓﺮﺩﺍ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻤﺖ ..

ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺣﯿﺎﻁ
ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻡ ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ ..

ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺨﻮﻥ ..

ﺍﻣﺸﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﻢ ..

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عاشقانه،

تاریخ : پنجشنبه 23 مرداد 1393 | 02:23 ب.ظ | نویسنده : مدیریت اصلی | نظرات
کوچه ای محل رد شدن روزانه پسری جوان بود. روزی دختری زیبا روی از آن کوچه عبور می کرد .
پسر دلش با دیدن آن دلبر، دوام نیاورد و دنبال دختر به راه افتاد. دختر متوجه پسر شد و پرسید : چه میخواهی؟
پسر با صدایی لرزان جواب داد : عاشق تو گشته ام و دلباخته ات شده ام . دختر گفت : گمان نکنم آیین دلدادگی آموخته باشی. فردای روز نیز پسر در همان گذر منتظر دختر بود و به محض دیدنش جلو آمد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان های عاشقانه،

تاریخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : مدیریت اصلی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • دبیرستان نمونه
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات